نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر ز هستی ما نام بینشانی هست

در آشیان هما مشت استخوانی هست

جمال اختر بختم نمی شود زایل

چو شمع دایم در طالعم زیانی هست

تو بیزبانی ما را حریف حرف نئی

بداد ما برس ایشوخ تا زبانی هست

تهی ز لخت جگر نیست اشک ماهرگز

همیشه قافله را میر کاروانی هست

کسیکه مایل خونریزی است می فهمم

میانه دل و مژگان او نشانی هست

رود به سیر چمن برق بیشتر زسحاب

مگر بشاخ گلی از من آشیانی هست

سجود خاک درت با سر بریده خوشست

که هیچ باک نباشد چو پاسبانی هست

کلیم دل بهمین قرب بیوصال منه

چه شد که در پس دیوار گلستانی هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی پرداخته و از حسرت و longing برای وصالی که نیست سخن می‌گوید. شاعر به زیبایی و ثبات خوشبختی خود اعتراف می‌کند و به دلتنگی و عدم توانایی در بیان احساسات اشاره می‌کند. در این شعر، تراژدی جدایی و تلاش برای رسیدن به عشق و زیبایی طبیعی با تصاویری از طبیعت و انسان‌ها به تصویر کشیده شده است. در نهایت، شاعر از درد و رنج ناشی از فاصله و جدایی می‌گوید و به دنبال سرنخی از وصال و نزدیکی به محبوب خود است.