غزل شمارهٔ ۱۳۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سرخوش از می چو نیم موج هوا شمشیر است
ابر تر را چکنم قطره باران تیر است
زور بازوی توانائیم از فیض می است
باده در طبع من آبست که در شمشیر است
موج سان بر سر هر قطره می می لرزم
چه توان کرد مس طبع مرا اکسیر است
بر سرم لشکر غم آمده از کف ننهم
آنچه شمشیر جوانست عصای پیر است
با گل روی تو دعوی نکویی خورشید
برطرف گر نکند زلف تو جانب گیر است
گر بجوشیم بهم ما و تو، ساقی وقتست
ابر و مهتاب بهم همچو شکر با شیر است
در خم زلف تو دلها چه بهم ساخته اند
چون نسازند بپای همه یک زنجیر است
اینقدر فرق میان خط یک کاتب نیست
سرنوشت همه گر از قلم تقدیر است
سبق نطق به پیش همه خواندیم کلیم
آزمودیم، خموشیست که خوش تقریر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به سرخوشی و لذت از تمام زیباییهای زندگی با تصاویری از شراب و طبیعت اشاره دارد. شاعر میگوید که شادیاش از می و شراب است و این شادی به مانند شمشیری برنده است. او به قدرت شراب در ایجاد نشاط و سرزندگی اشاره میکند و بیان میکند که غم نمیتواند او را زیر فشار قرار دهد. همچنین، شاعر به زیبایی محبوبش اشاره میکند و از زلف او به عنوان عاملی برای خوشی سخن میگوید. ارتباطی عمیق بین عشق، طبیعت و هنر وجود دارد و در نهایت به این نتیجه میرسد که سرنوشت همه ما ناشی از تقدیر است و گاه سکوت و تفکر بهتر از صحبت کردن است.