غزل شمارهٔ ۱۳۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
نخل قد تو را چون، صورت نگار جان بست
گلدسته سرین را، زان رشته بر میان بست
از بسکه شد بریده، پیوند راحت از ما
بر زخم ما بشمشیر، مرهم نمی توان بست
جائیکه غنچه سنگست، بر آشیان بلبل
عاشق چسان تواند، خود را بگلرخان بست
آب و گل وجودم از رعشه موج دارست
بی می نمی تواند، مغزم در استخوان بست
هر بستگی که باشد موج می اش کلیدست
پیرمغان گشاید، هر در که آسمان بست
گلشن خوش و هوا خوش، گفتی گرچه باید
باید نقاب گل را، بر روی باغبان بست
تاب تلافی جور، نازک دلان ندارند
بر زخم لاله و گل، مرهم نمی توان بست
از وضع ناگوار اهل جهان دلی پر
دارم کلیم و باید، از نیک و بد زبان بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل شاعر به بیان احساسات خود نسبت به عشق و درد و رنجهایی که از آن ناشی میشود پرداخته است. او به زیبایی و لطافت عشق اشاره کرده و میگوید که زیبایی و قامت محبوبش چقدر تاثیرگذار است. شاعر از زخمهایی که بر دل دارد سخن میگوید و میگوید که هیچ مرهمی نمیتواند بر این زخمها بگذارد. او همچنین به ناامیدی و گرفتاریها در زندگی اشاره میکند و بیان میکند که در این دنیای پر از ناملایمات، نمیتواند به راحتی از مسائل بگذرد. به طور کلی، شعر نشاندهنده احساسات عمیق، ناامیدی و زیبایی عشق در کنار درد و رنج آن است.