غزل شمارهٔ ۱۴۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم هر کس گر بیار ماه سیما روشنست
ز آتش دل همچو مجمر دیده ما روشنست
هر که را ایام پیش آورد زودش پس نشاند
این پشیمانی ز جزر و مد دریا روشنست
نور بی برگی کند در خانه ها کار چراغ
عمرها شد کز حباب این نکته بر ما روشنست
عقل دیوانه است، هر جای بوی می افسون دمید
روح پروانه است هر جا شمع مینا روشنست
منت زلف تو طوق گردنم بادا کزو
حال دلها بر تو در شبهای یلدا روشنست
کار ما گر نیست دلخواهش نگیرد کار تنگ
از تغافلها که دارد کارفرما روشنست
اینکه اشکست، اینزمان خون جگر خواهد شدن
پیش پیش امروز بروی حال فردا روشنست
شیشه می عینک بینائیت بادا کلیم
تا بدانی دیده ها از نور صهبا روشنست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و روشنایی عشق و احساسات انسانی میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "ماه سیما" و "آتش دل" تأکید میکند که زیبایی و عشق میتواند چشمها را روشن کند. همچنین، از پشیمانی و تاثیر زمان بر زندگی افراد سخن میگوید و به روشنایی عمر و حبابها اشاره میکند. شاعر به دیوانگی عقل و جاذبههای عشق اشاره دارد و میگوید که زلف محبوبش مانند طوقی بر گردنش است. همچنین، به تأثیرات منفی نادیده گرفتن احساسات اشاره میکند و میگوید که اشکها گویای درد و رنج دلها هستند. در نهایت، شاعر آرزوی بینش و روشننگری را برای دیگران دارد تا از زیباییها و نور عشق آگاه شوند.