نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۰ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که داغ بلا گلشنی بنام منست

گل شکفته من حلقه های دام منست

چنان نمک که توان بست خون ناحق از آن

ملاحتی است که با سرو خوشخرام منست

قلم نمی شکند، نامه ات نمی سوزد

زبان کلک تو بیزار چون زنام منست

مرا بدام حوادث، زحرص دانه کشید

کدام دانه بغیر از گره بدام منست

چنان بحوصله ممتازم از قدح نوشان

که درد ته خم افلاک وقف جام منست

غرض زاشک فشانی گهر فروشی نیست

که گریه در غم او ورد صبح و شام منست

چو نیست بهره ام از کام دل، همان گیرم

که هر چه صید مرادست جمله رام منست

همیشه سلسله زلف تست در خاطر

که با کمال جنون ربط با کلام منست

کدورت من از ابنای دهر نیست، کلیم

تمام کلفتم از بخت ناتمام منست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف دردها و بلاهایی که به او رسیده است، می‌پردازد و احساسات خود را با نمادهای زیبا بیان می‌کند. او از عشق و زیبایی‌هایی که در زندگی‌اش وجود دارد، صحبت می‌کند و به اشتباهات و سختی‌های زندگی‌اش نیز اشاره می‌کند. شاعر احساس می‌کند که به دام حوادث و مشکلات کشیده شده، اما در عین حال نمی‌تواند از زیبایی‌ها و عشق خود دل بکَنَد. او به زبانی شاعرانه توصیف می‌کند که غم و شادی‌هایش به هم مرتبط‌اند و در نهایت تأکید می‌کند که کدورت‌هایش ناشی از دیگران نیست، بلکه به خاطر بخت ناتمامش است.