غزل شمارهٔ ۱۵۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن صید پیشه فکر مدارا نکرده است
گر سربریده رشته ز پا وانکرده است
امروز در بهشتی اگر بی تعلقی
هرگز کریم وعده بفردا نکرده است
از روزگار خاک گل و آدمست و بس
خاکی که عشق او به سر ما نکرده است
تا راه برده است خرابی بخانه ام
یک سیل رو بجانب دریا نکرده است
زاهد که برنداشته دست از عصای شید
دارد گمان که تکیه بدنیا نکرده است
عقل این ملایمت که برین سرکشان کند
در هیچ دور پنبه به مینا نکرده است
عقل این ملایمت که برین سرکشان کند
در هیچ دور پنبه به مینا نکرده است
بی برگی نهال محبت به بین که دل
از نخل آه سایه تمنا نکرده است
سالک اگر بکوی تعلق در آمده
چون تیر خانه ساخته و جا نکرده است
دل برده از کلیم و بود زلف او برو
دزدیکه شحنه او را پیدا نکرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی موضوعات عشق، تعلق و ناامیدی میپردازد. شاعر از فردی سخن میگوید که به زندگی دنيوی وابسته نشده و در عوض، در پی عشق حقیقی است. او به بهشت و بیتعلق بودن اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی نباید به دنيوي وابسته باشد. همچنین به ناکامی انسانها در یافتن عشق و حقیقت اشاره میکند و به زاهدانی میتازد که هنوز از دنیا دست نکشیدهاند. تصویرهایی از خرابی و سیل نیز به کار رفته تا احساس ناامیدی و از دست رفتن را به نمایش بگذارد. در نهایت، شاعر به حسرت دل و نبود عشق واقعی در زندگی بشر اشاره میکند.