نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چشم دلجوئی دلم از مردم عالم نداشت

داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت

بلبل این گلستان صد آشیانرا کهنه کرد

آن گل خودرو وفایش عمر یک شبنم نداشت

منکه غمخوار دلم از من مپرس احوال او

عالمی غم داشت دل اما غم عالم نداشت

بر سر ما تیغ بیداد تو ابر رحمتست

رحمتی زین به که زخمش حاجت مرهم نداشت

از خموشی گوهر مقصود می آید بچنگ

هیچ غواصی نکرد آنکس که پاس دم نداشت

در وداعش دیده طوفان خیز می بایست حیف

کز تف دل دیده ام چون چشم عینک نم نداشت

بر لب لعلت خراشی دیدم و مردم زرشک

این نگین کی کنده شد نقشی خود این خاتم نداشت

بسکه در خاطر خیال خال آن لب جا گرفت

کعبتین آرزویم غیر نقش کم نداشت

عاقبت از دیده دست تربیت شستم کلیم

زان که آن گوهر که من زین بحر می‌جستم نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساس تنهایی و غم را از زبان شاعر بیان می‌کند. شاعر به درد و رنجی که از مردم و دنیا می‌کشد اشاره می‌کند و از فقدان همدردی و مرهمی برای زخم‌هایش شکایت دارد. او به تصویر بلبل و گلستان اشاره می‌کند و می‌گوید که وفای عشق کوتاه مدت است. غم‌های درونیش را بیشتر از دیگران احساس می‌کند و بر این باور است که رحمت‌ها نیز نمی‌توانند زخم‌ها را ترمیم کنند. شاعر به جستجوی حقیقت و معانی عمیق‌تر زندگی می‌پردازد، اما می‌فهمد که دستیابی به آنچه می‌جسته برایش ممکن نیست. در نهایت، او از حسرت و ناامیدی خود در جستجوی آن گوهر ارزشمند می‌گوید که هرگز به دست نیاورده است.