غزل شمارهٔ ۱۶۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
راحتی دارم که با سودای عشقم کار نیست
ور جگر سوزی ندارم، چشمم آتشبار نیست
عندلیب ما به امّید چه بندد آشیان؟
شبنم و گل را چو آمیزش در این گلزار نیست
گر وفا پایم نبندد روی گردان می شوم
پشت طاقت بر سر کوی تو، بر دیوار نیست
از گلستانی که زاغ و بلبلش هم نغمهاند
چشم بستم؛ بیش از این در دیده جای خار نیست
در محبت، بی کسی، در عشق، تنهایی خوش است
شادمانی بهتر از آن غم که بی غمخوار نیست
هجر تا آمد، کلیم خسته، جان تسلیم کرد
می شناسد طاقت خود را، حریفآزار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس تنهایی و رنجی است که عاشق به دلیل عدم حضور معشوق تجربه میکند. شاعر میگوید که او در حال حاضر راحتی دارد، اما عشقش برایش درد و رنجی به همراه ندارد. او به زیباییهای گلزار اشاره میکند و میگوید که در آنجا دیگر جایی برای گل و شبنم نیست. وفای عشق در اینجا معنایی ندارد و با عدم وفا، معشوق به راحتی میتواند بگریزد. همچنین شاعر به مقایسه درد عشق و تنهایی میپردازد و میگوید که حتی در تنهایی هم بهتر از غم بدون همدلی است. در نهایت، او ناتوانی خود را در برابر هجران نشان میدهد و بر تسلیم شدنش در برابر این درد تأکید میکند.