نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۹ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

زان رخنه ها که تن را از ناوک جفا شد

در دشت استخوانم دام ره بلا شد

تا دیده توقع از روزگار بستم

در چشمم از غباری بنشست توتیا شد

یکباره عشق کس را زیر و زبر نسازد

دستم بسر همانست پایم اگر ز جا شد

بر خاطر شکسته بارست مومیائی

آسود از کشاکش دردیکه بیدوا شد

عریانی جنون را نتوان لباس پوشید

پنهان نمی توان کرد رازی که برملا شد

در باغ آفرینش آسایشی نمانده است

ناسازگاری گل بدتر ز خار پا شد

در کوی میفروشان در یوزه که گردیم

هر کاسه گدائی جام جهان نما شد

تا دل طپیده اشکم بنیاد شوره کرده

زنجیر می خروشد دیوانه چون ز جا شد

دارد کلیم امید از تیره روزی خویش

تا چشم نیم مستش با سرمه آشنا شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و رنج انسانی است که از جفا و بدی‌های روزگار رنج می‌برد. شاعر از احساسات عمیق و تلخی صحبت می‌کند که بر اثر ناامیدی و عشق ناکام ایجاد شده است. او به ناکامی‌ها و مشکلات زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که در دنیای آفرینش، جایی برای آرامش وجود ندارد. همچنین اشاره می‌کند که مشکلات و دردها کم و بیش رازی نیستند که بتوان پنهان کرد. در نهایت، شاعر به امید خود اشاره می‌کند و با وجود همه سختی‌ها، هنوز به آینده و بهبود از طریق عشق و امید چشم دوخته است.