غزل شمارهٔ ۱۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هیچ دلسوزی نداند چارهٔ کار مرا
شمع بگریزد اگر بیند شب تار مرا
دست هر کس را بهسان سبحه بوسیدم ولی
هیچکس نگشود آخر عقدهٔ کار مرا
همچو نقش پا ندارد بام و در ویرانهام
روزگار از بس که کوته ساخت دیوار مرا
مانده در قید لباسم زانکه گاهی مِی فروش
میستاند در گرو این کهنه دستار مرا
خوردنی زخم است و آشامیدنی خون جگر
چون کنم این سازگار افتاده بیمار مرا
گر سیهروزم ولی چون سرمه خواهانم بسی است
روشنی از من بود چشم خریدار مرا
نزد رندان قول و فعل من سند باشد کلیم
سهل باشد زاهد ار بد گفت اطوار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به آن مبتلاست سخن میگوید. او احساس میکند که هیچکس نمیتواند به او کمک کند و مشکلاتش را درک کند. خود را مانند شمعی میبیند که در شب تاریک از دست میرود. با وجود اینکه به دیگران محبت کرده و دست آنها را بوسیده، هیچکسی به او کمک نکرده است. او احساس میکند که روزگار او را به بنبستی کشانده و ناتوانیاش را نمایان کرده است. شاعر با توصیفاتی از زخم و درد، به ناامیدی و بیماریاش اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که اگرچه در موقعیت سختی قرار دارد، اما روشنایی و امیدی که در درونش وجود دارد، از او یک فرد ارزشمند میسازد.