نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سر به بستان چو دهد جلوهٔ یغمائی را

اول از سرو کند جامهٔ رعنائی را

پای سعیم شده از خار رهت پوشیده

چاره زین به نتوان کرد تهی پائی را

زان شب و روز گریزم زمه و مهر، که کرد

سایه هم تلخ به من عشرت تنهائی را

ما ز گیرائی مژگان تو پابرجائیم

ورنه اول نگهت برده توانائی را

چشم جمعیت ازو دور که خوش می‌سازد

فکر زلف تو دماغ من سودائی را

خاک‌پای تو قدم گر نگذارد به میان

که به هم صلح دهد دیده و بینائی را؟

لحظه‌ای خستهٔ مژگان و دمی بستهٔ زلف

خوش رها کرده کلیم این دل هرجائی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حالتی عاشقانه و اندوهبار می‌پردازد. شاعر از زیبایی و جلوه‌های محبوب صحبت می‌کند که باعث خرسندی و همچنین رنجش او شده است. او از زحمات و تلاش‌های خود در عشق می‌گوید و اشاره می‌کند که چگونه زیبایی محبوبش می‌تواند او را در بند نگه دارد. همچنین، شاعر از رنج و تلخی‌هایی که در تنهایی احساس می‌کند سخن می‌گوید و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که دلش این وضعیت را نمی‌تواند تحمل کند و به دنبال آرامش است.