غزل شمارهٔ ۱۸۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل که لبریز الم شد ز نوا می افتد
جام هرچند که پر شد ز صدا می افتد
سوخت اسباب تعلق دل و آسوده نشست
قدم برق بسر منزل ما می افتد
جامه در خون شهیدان کش و بخرام بناز
بتو ای شاخ گل این رنگ قبا می افتد
دوستداری مرا دهر شگون نگرفته
گر بمن سایه کند بال هما می افتد
زلف پرکار تو چون تن بشکستن ندهد
هر که از روی تو برخاست بجا می افتد
نتوان ناصح عریانی ما را پوشید
راز پنهان نشود چون بملا می افتد
نیست کس در ره افتادگی از ما در پیش
هر که از پای فتد بر سر ما می افتد
چه بگویم که شبم بیتو چسان می گذرد
صبحم از تیرگی شب ز صفا می افتد
شب آدینه بدریوزه میخانه روم
زانکه از هفته همین شب بگدا می افتد
هر که عاجزتر ازو خواسته امداد کلیم
دستگیرش بود آنکس که زپا می افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق و متنوع انسانی میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر و نمادهای زیبا، به مراحل مختلفی از عشق، اندوه و نبردهای درونی اشاره میکند. دل پر از شور و شوق، از زیباییها و زوایای مختلف عشق زخم میخورد و بر زمین میافتد. همچنین، شاعر در مورد سختیهای عشق و ناامیدی صحبت میکند و تأکید میکند که هیچ کس نمیتواند راز دل را پنهان کند. در نهایت، اشاره به روحیه تسلیم و کمک به دیگران نیز به چشم میخورد و نشان میدهد که حتی در شرایط سخت، دست یاری همیشه حاضر است. شعر به نوعی نشاندهنده تار و پود زندگی و تأثیرات متقابل عشق و رنج است.