غزل شمارهٔ ۱۸۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
جور تو ز پی فغان ندارد
زخم ستمت دهان ندارد
جان گرچه بچشم در نیاید
گمنامی آن میان ندارد
از بس دهن تو تنگدست است
نام ار بودش نشان ندارد
دل بی آبست و دیده ویران
بیمایه غم دکان ندارد
در باغ جهان دهان خندان
دیدم گل زعفران ندارد
او را هم از آن میان خبر نیست
زان گم شده کس نشان ندارد
افسانه وصل چیست دانی
بامیست که نردبان ندارد
در حشر دگر زما چه خواهند
غارت زده ارمغان ندارد
راحت مطلب کلیم از چرخ
چیزیست که آسمان ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ابراز درد و اندوه از فقدان و بیخبری اشاره دارد. شاعر از مشکلات و زخمهای ناشی از ستم و بیعدالتی سخن میگوید و بیان میکند که حتی اگر جانش در ظاهر نمایان نباشد، گمنامی و ناامیدی او وجود دارد. او در وصف عشق و وصال نیز به ناکامی و نداشتن نشانه اشاره میکند و به این نکته میپردازد که در دنیای پر از سختی، هیچ چیز به اندازه غم و بیکسی محسوس نیست. شاعر در نهایت به جستجوی آرامش و راحتی در زندگی میپردازد و بیان میکند که آسمان نیز هیچگاه حامی او نبوده است.