غزل شمارهٔ ۱۹۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هرگز سر شکایت من وا نمی شود
این در گرفته شد بزدن وا نمی شود
روی تو بر بهار زبس کار تنگ کرد
یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود
بستم بسی ببال هما بهر امتحان
یکبار بختنامه من وا نمی شود
خمیازه در خمار گشاید مگر لبم
ورنه بحرف و صوت دهن وا نمی شود
خاک وطن کلیم زبس غم فزا شده است
گل تا بود مقیم چمن وا نمی شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از ناامیدی و درد ناشی از شکایت و غم میگوید. او اشاره دارد که هرچقدر تلاش کند، شرایط تغییر نخواهد کرد و مشکلاتش باقی خواهند ماند. بهار و زیبایی طبیعت تحت فشار زندگی و مشکلات نمیتوانند به اوجی برسند. همچنین احساس میکند که حتی تلاش برای بهبود شرایط یا تغییر سرنوشتش هم بیفایده است و غم و درد او در وطن وجود دارد که زیبایی را از بین برده است. به طور کلی، این اشعار حس افسردگی و یأس را به تصویر میکشد.