غزل شمارهٔ ۲۰۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نه مرا خاطر غمگین نه دل شاد رسد
به من آخر چه ازین عالم ایجاد رسد
ای جرس تا به کی از ناله گلو پاره کنی
کس درین بادیه دیدی که به فریاد رسد
ای خوش آن صید که کس گر نرسد بر سر او
از پر تیر تواند که به صیاد رسد
تیشه با سختدلی مینهد انگشت به گوش
نتواند که به درد دل فرهاد رسد
بس که از درد دلم راه جهان مسدود است
شورش دجله نیارد که به بغداد رسد
لذت کشته شدن شمع اگر دریابد
پر ز پروانه بگیرد به رَهِ باد رسد
شانه از زلف تو خوش کامروا شد، ستم است
که دگر آب درین باغ به شمشاد رسد
بعد مردن نشود نقد سخن از دگری
کاین نه مالیست که میراث به اولاد رسد
حیف باشد ره میخانه نمودن به کلیم
مپسندید که این ننگ به ارشاد رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات غم و اندوه شاعر میپردازد. او در آن ابراز میکند که نه دلش شاد است و نه احساس خوشی از دنیای پیرامون دارد. شاعر به جرس (زنگ) میگوید که تا کی باید از نالههای دلش بزند و اشاره میکند به اینکه در این راه هیچکس به کمک نمیآید. او از صید خوشحال میشود که از تیرها در امان باشد و نماد دیگری از احساس بیپناهی است. سپس به درد دل فرهاد و امیدواریاش در دست یافتن به معشوق اشاره میکند. شعر همچنین به محدودیتها و دردهای زندگی و همچنین ناکامیهای روحی ناشی از جدایی و مرگ میپردازد. شاعر به تنهایی و عدم درک دیگران از عواطفش اشاره میکند و در انتها به نکتهای میرسد که ننگی برایش به وجود آمده و از آن ابراز نارضایتی میکند.