نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۴ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل ز جا رفت، از پی آن سرو قامت می‌رود

می‌پرد چشمم به استقبال حیرت می‌رود

کس به ذوق خویش ترک خانمان خود نکرد

خونم از بیداد مرهم از جراحت می‌رود

تهنیت نوبر نکرد و گرد خوشحالی نگشت

عید ما دایم به قربان مصیبت می‌رود

گر به حشر از جور مه‌رویان شکایت سر کنم

رنگ از رخسار خورشید قیامت می‌رود

زندگی چون تلخ گردد بیدلان پردل شوند

مرگ چون راحت شود قدر شجاعت می‌رود

در ره عشقت که آتش خون و خاکش آتشست

می‌روم سر در هوا تا پای جرأت می‌رود

هیچ چیز از ما پسند خاطر خوبان نشد

حیرتی دارم که چون هوشم به غارت می‌رود

معصیت کز خاکیان خیزد غباری بیش نیست

گر رود گردی چه از باران رحمت می‌رود

توشه تحسین باران همره او کن کلیم

این اینجا نمی‌ماند به غربت می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالتی از عشق و عاطفه عمیق است که شاعر در آن توصیف می‌کند. او از دلتنگی و دوری از محبوب صحبت می‌کند و به تأثیرات منفی این دوری اشاره دارد. زندگی را تلخ و پر از بیداد می‌داند و مرگ را به عنوان آرامشی می‌بیند که در سایه عشق می‌تواند به وجود بیاید. شاعر همچنین به ناامیدی و پوچی زندگی اشاره می‌کند و این که هیچ چیز نمی‌تواند دل خوبان را شاد کند. در پایان، او می‌گوید که معصیت انسان‌ها جز غباری از خطا نیست و در نهایت، هر چیزی در این جهان به غربت می‌رود. این شعر به نوعی تأمل در مورد عشق، درد و تقدیر انسان است.