غزل شمارهٔ ۱۹۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ابر تا برجاست یاران باده در ساغر کنید
چشم اختر تا نمی بیند دماغی تر کنید
پنجه گل بین که از سرما نمی آید بهم
زیر هر گلبن زمینای می آتش بر کنید
تا دماغم گرم از می نیست از مو بر سرم
گر بگویم سنگ می بارد زمن باور کنید
نامه اعمال چون از زلف ساقی در کفست
بزم را از شور مستان عرصه محشر کنید
ما نمی فهمیم آهنگی، خدا را مطربان
هر زهی نزدیکتر باشد بمستی سر کنید
تکیه چون زنجیر در مستی بدوش هم خوشست
تا بپای خم رسیدن فکر یکدیگر کنید
دف که بیسوز دلست آبی برویش می زنند
ساعتی پیراهن فانوس را هم تر کنید
رخصت میخوارگی پیرمغان ما را چو داد
گفت بدمستی است گر غم را زخاطر در کنید
از می و مطرب مکدر میشود طبع کلیم
دوستان بهر دماغش چاره دیگر کنید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به دعوت به لذتبردن از زندگی و شادی میپردازد. شاعر از یاران میخواهد که از باده بنوشند و در کنار هم لحظات خوشی را سپری کنند. او به زیبایی گلها و گرمای شراب اشاره میکند و از دوستان میخواهد که از غم و اندوه فاصله بگیرند. همچنین، شاعر به اهمیت بزم و موسیقی در شادمانی اشاره میکند و به این نکته میپردازد که باید از زندگی به بهترین شکل استفاده کرد و با یکدیگر دوستی و camaraderie را جشن گرفت. در نهایت، او تأکید میکند که از مشکلات و سختیها باید دوری جست و به شادمانی پرداخت.