نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۸ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چشم از جهان که بست که آن دیده ور نشد

قطع نظر که کرد که صاحبنظر نشد

گرد از رخ گهر نتوان شست زاب او

رفع ملال خاطر ما از هنر نشد

درمان روزگار چه دردیست جانگداز

کو صندلی که مایه صد دردسر نشد

یکجا مرا ترقی طالع نگه نداشت

حالم کدام روز که از بد بتر نشد

در حیرتم که تفرقه سازی روزگار

چون در پی جدائی شیر و شکر نشد

در راه شوق خود قدم از سر نهاده ایم

ورنه کسی زعشق تو زیر و زبر نشد

عمرم بسر شد و شب هجران بسر نرفت

آبم زسر گذشت و لب خشک تر نشد

سرگشته هر که نیست بجائی نمی رسد

تا راه گم نگشت خضر راهبر نشد

از کار خود فتاد زبان، سوده شد لبم

دیگر مگو کلیم، دعا کارگر نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حسرت و ناامیدی شاعر از زندگی و ارتباطات می‌پردازد. شاعر از جهانی که دیگر به آن نمی‌نگرد و از نظر دور است، سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که هنر یا زیبایی نمی‌تواند مایه تسکین خاطرش شود. در تجربه‌های تلخ روزگار، درد و رنج‌های زندگی را احساس می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که برخی مشکلات و جدایی‌ها غیرقابل اجتنابند. عشق و آرزوهایش او را به جایی نمی‌برند و گذر عمر بدون هیچ پیشرفتی به سر می‌رسد. در نهایت، شاعر احساس سرگشتگی و یأس کرده و به یادآوری ناامیدی‌اش از دعا و کمک می‌پردازد.