غزل شمارهٔ ۲۰۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از هستی من تو چون نام و نشان برد
پی بر سر شوریده من داغ چسان برد
کس دعوی ویرانه بسیلاب نکردست
از عشق دل باخته واپس نتوان برد
از تاب در گوش تو در آتش رشکم
کان گوشه نشین عیش دو عالم زمیان برد
هرگز ببتان نقش قمارم ننشسته
با هر که نظر باختم از من دل و جان برد
آبیست در آنروی که سرجوش بهارست
رنگیست برین چهره که ناموس خزان برد
از بسکه گرفتار بخون خوردن خویشم
انگشت ندامت نتوانم بدهان برد
با مور میانی سر و کارست دلم را
کو خرمن آرام سلیمان ز میان برد
تاب سفر دور ندارد ز نزاکت
از دل نتوان حرف میانش بزبان برد
نام تو کلیم ار نبرد یار نرنجی
از ننگ تو آن نام نداری که توان برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق سخن میگوید. شاعر به منظور بیان وابستگی و دلباختگی خود از مفاهیم مختلفی استفاده میکند. او از داغی که بر دل خود دارد، اشارات به تصاویر زیبای بهار و خزان، و نیز از احساس ندامت و ناکامی حرف میزند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که نام محبوب خود را حرکت و تشویش خود میداند و از اینکه نتوانسته عشق واقعی را تجربه کند، به شدت نگران است. شعر به طور کلی احساسی عمیق و پیچیده را از عشق و فقدان منتقل میکند.