غزل شمارهٔ ۲۱۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
کند گر آرزوی دیدنت آیینه جا دارد
که از خورشید رویت در برابر رونما دارد
ندارد بزم میخواران به غیر از ما تنگظرفی
صراحی بر رخ هرکس که میخندد به ما دارد
نویسم نامه و از بس که خون میگریم از هجرت
تو گویی کاغذ مکتوب من رنگ حنا دارد
نشد بیروی او چشم سفید از توتیا روشن
نبیند بهرهای هرچند کاغذ توتیا دارد
ز هم ربط نیاز و ناز را نتوان گسست آری
کشش باقی بود تا کاه رنگ کهربا دارد
چو سرگردان شوی از بهر روزی پا به دامان کش
کز آب و دانه این سرگشتگی را آسیا دارد
ز کویت چون کلیم آمد چو مستان هر قدم افتد
نبیند پیش پا بیچاره چون رو بر قفا دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing (آرزو) برای دیدن معشوق است. شاعر از افسردگی و ناراحتی ناشی از دوری معشوق صحبت میکند و به زیبایی و نور آن اشاره میکند که شبیه خورشید است. همچنین بیان میکند که در جمع میخواران غیر از خودشان هیچ شادی وجود ندارد و دلش پر از حسرت است. او از اشکهایی که به خاطر هجرت میریزد میگوید، به گونهای که کاغذش رنگ خون و حنا به خود میگیرد. در ادامه به عدم دیده شدن مهربانی و روشنایی در غیاب معشوق اشاره میکند و بیان میکند که نیاز و عشق همچنان باقی است. شاعر به قلب و روح سرگردان خود اشاره میکند که در جستجوی روزی و زندگی به دامان معشوق پناه میبرد و در آخر با تشبیه به کلیم (حضرت موسی) به پیادهروی در مسیر عشق اشاره میکند و به وضعیت بد خود به دلیل بیپناهی و دوری از معشوق اعتراف میکند.