غزل شمارهٔ ۲۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دنبال اشک افتادهام جویم دل آزرده را
از خون توان برداشت پی نخجیر پیکان خورده را
با این رخ افروخته هر جا خرامان بگذری
از بادِ دامن میکنی روشن چراغ مرده را
گر ترک چشم رهزنت نشناخت قدر دل چه شد؟
قیمت چه داند لشکری جنس به غارت برده را
تاری ز زلف آن صنم در گردن ایمان فکن
ای شیخ تا پیدا کنی سررشتهٔ گم کرده را
گر جان به جانان نسپرم دل بستهٔ آن نیستم
نتوان به دست پادشه دادن گل پژمرده را
زاهد ز بی سرمایگی کرده است در صد جا گرو
دین به دنیا داده را ایمان شیطان برده را
در دشمنی با خویشتن فرصت بخصم خود مده
خود برفکن همچون حباب از روی کارت پرده را
دوران به یک زخم جفا کی از سر ما واشود؟
صیاد از پی میرود نخجیر ناوک خورده را
آخر بهجان آمد کلیم، از پاس خاطر داشتن
تا کی به دل واپس برد حرف به لب آورده را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دنبال دلی آزرده و غمزده است و در جستجوی احساسات و خاطراتی است که گم کرده. او از زخمها و دردهایی صحبت میکند که به خاطر عشق و وابستگی به جانان باید متحمل شود و به مشکلات دینی و دنیوی نیز اشاره میکند. زاهدانی را نقد میکند که ایمان خود را به دنیا فروختهاند و از خود میپرسد که چگونه میتوان در برابر دشمنی با خویشتن از خود دفاع کرد. در نهایت، شاعر احساس خستگی و ناامیدی میکند و به وضعیت نابسامان زندگی و روابط اشاره دارد.