غزل شمارهٔ ۳۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم به کنج قناعت رمیده از درها
به خویش بسته ز نقش حصیر زیورها
غبار خاطر خود گر دهم به سیل سرشک
شود به بحر گل آلود آب گوهرها
به من عداوت گردون بهجا بود، تا کی
نشان ناوک آهم شوند اخترها؟
مسلم است مرا دعوی وفاداری
خجل ز داغ وفای مناند محضرها
زجام لاله و گل قطرهای نریزد می
تمام حیرتم از این شکسته ساغرها
ز بد نهادی ابنای این زمان چه عجب
که شیر باز شود خون به طبع مادرها
به هیچ بزم نرفتم که روی دل بینم
منم سپند و مجالس تمام مجمرها
اگر نه در غم عشقت زنند سر بر سنگ
چرا چنین شده مودار کاسهٔ سرها
بس است بهر رمیدن ز خویش و قوم کلیم
هر آنچه یوسف دیده است از برادرها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و قناعت خود میگوید و به جدایی و دوری از محبتها اشاره دارد. او با احساساتی عمیق از غم و درد ناشی از وفاداری سخن میگوید و از بیوفاییهای زمانه شکایت میکند. شاعر به زیبایی و لطافت عشق و احساسات عمیق انسانی اشاره میکند و میگوید که در مجالس شادی نیز نتوانسته از دلتنگی خود رهایی یابد. او با استفاده از تمثیلهای مختلف به واقعیتهای تلخ زندگی اشاره میکند و در نهایت به سرنوشت یوسف و برادرانش اشاره میکند تا نشان دهد که غم و جدایی جزء لاینفک زندگی اوست.