نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بملک عشق دل شادمان نمی ماند

گل شکفته درین گلستان نمی ماند

نمی خورد غم روزی کسیکه قانع شد

همای هرگز بی استخوان نمی ماند

چرا چو موج همیشه است بیقراری ما

بیک قرار چو وضع جهان نمی ماند

سیاه روزی ما همچنین نخواهد ماند

شب ار دراز بود جاودان نمی ماند

دلا مکش همه شب آه جانگداز چو شمع

که وقت صبح بکامت زبان نمی ماند

ازین رمی که ترا از من است پیکان هم

زتیر جور تو در استخوان نمی ماند

شمار زخم ستمهای دوست نتوان کرد

که از خدنگ جفاها نشان نمی ماند

براه پرخطری می روم که نقش قدم

زبیم در عقب کاروان نمی ماند

کلیم ناوک آهت گشاد خواهد یافت

همیشه تیر کسی در کمان نمی ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عاشقانه و مصائب ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که دل شادمانی در عشق نمی‌تواند پایدار بماند و مانند گل در باغستان زود پژمرده می‌شود. کسانی که قانع اند، از غم در امان می‌مانند. زندگی دائما در نوسان است و هرگز ثابت نمی‌ماند. شب‌های طولانی نمی‌توانند ابدی باشند و در نهایت صبحی خواهد آمد. شاعر به تالمات جانکاه عشق اشاره می‌کند و به این نکته معترض است که زخم‌ها و دردی که از محبوبه‌اش بر او رفته، جاودانه نخواهد ماند. او همچنین به خطراتی که در راه عشق وجود دارد، اشاره می‌کند و می‌گوید که نباید نگران زخم‌ها بود زیرا هیچ چیزی دائمی نیست. در کل، شعر پیامی از گذرایی عشق و زندگی دارد.