غزل شمارهٔ ۲۲۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
دل نه ازوست نه زما، یار چو بی نقاب شد
رفت ز دست کس برون آینه ایکه آب شد
گر زغمت شکست دل، راز تو فاش کی شود
گنج نهفته تر شود، خانه اگر خراب شد
بند سکوت هیچگه از لب بیهنر مجوی
قابل مهر کی شود شیشه که بیشراب شد
لایق حسن بیزوالی آینه ای نداشت او
شکر که شمع هستیم زآتش عشق آب شد
مست رسید با رخی چون گل تر زتاب می
چشم از آب و رنگ او چشمه آفتاب شد
تاب نگه نداشتم، پای کشیدم از درش
توبه بود سزای او، هر که تنگ شراب شد
در چمن جمالت ای گلبن باغ رنگ و بو
شبنم گوشواره را آب گهر گلاب شد
ابر بهار عهد ما فیض نکرده عام را
ریزش قطره های او نقطه انتخاب شد
چون گل شمع بی نقاب آمده حسن او کلیم
از طرف تو دیده را گریه چرا حجاب شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی پیچیدگیهای عشق و زیباییهای معشوق میپردازد. او به احساساتی اشاره میکند که با دیدن چهره معشوق بیدار میشود و از حال دل خود میگوید. دلش به شدت تحت تأثیر زیبایی و جذابیت معشوق قرار دارد و از این که راز عشقش ممکن است فاش شود، نگران است. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که زیبایی واقعی در لطافت و ظرافت معشوق نهفته است و عشق میتواند مانند آتش، ترکیبی از روشنی و گرما به وجود آورد. در نهایت، او به معشوق خطاب میکند و غم و شادیهای عشق را به تصویر میکشد و از تأثیر عمیق حضور او بر قلب و جانش سخن میگوید.