غزل شمارهٔ ۲۲۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سرفراز آن سر که فارغ از غم سامان شود
بر سرت گل زن که از دستار روگردان شود
هر که چون سوزن زتجریدش بود سررشته ای
صد رهش گر جامه پوشانی دگر عریان شود
عاشق بیچاره از یک دیده در پاس رقیب
وز دگر چشمی بکار خویشتن حیران شود
هیچ جا بهر وطن غیر از دیار عشق نیست
خانه در آن ملک از سیلاب آبادان شود
شوق زخم ما چو سازد جذبه خویش آشکار
تیرها در ترکش او جمله چون پیکان شود
در چمن ها لاله نبود بلکه ایام حسود
می زند آتش بباغ ار غنچه ای خندان شود
همچو برق آن آفت صد خرمن هوش و خرد
خویش را زان می نماید کز نظر پنهان شود
در تماشای پریرویان اقلیم خیال
دیده گر بر هم نهی چشمت نگارستان شود
غیر غم کز حال دل غافل نمی باشد کلیم
کس ندیدم پاسبان خانه ویران شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دردهایی است که انسان در راه رسیدن به عشق تجربه میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که سروری و خوشبختی واقعی در غم و غصههای زندگی نهفته است. او از زیبایی و حقیقت عشق سخن میگوید و بر این باور است که هیچ جایی به اندازه دیار عشق نمیتواند انسان را آرامش دهد. همچنین، شاعر به زخمهایی که عشق بر دل عاشق میزند و جلوی چشم او مینشیند، اشاره میکند و در نهایت بر این نکته تأکید میکند که تنها غم و اندوه در اعماق دل باقی میماند و هیچ کس نمیتواند از آن فاصله بگیرد.