غزل شمارهٔ ۲۳۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
با آنکه هیچ دربار غیر از خطر ندارد
عاشق چو شیشه می پروای سر ندارد
تا نغمه ای نباشد نتوان ز هوش رفتن
مسکین مسافری کو ساز سفر ندارد
دل را خراب دارم تا بستگی نه بیند
از قفل بی نیازست، گر خانه در ندارد
غرق وصال آگه ز آشوب چشم بد نیست
تا دام بر نیاید ماهی خبر ندارد
دارد فلک ز انجم تخم هزار آفت
اما چو گریه ما تخم شرر ندارد
دل را جز آن پریرو عشرتگهی نباشد
آئینه جز جمالت باغ دگر ندارد
نشو و نمای راحت در آب و خاک ما نیست
در ملک خاکساری سیمرغ پر ندارد
برداشت گر زخاکم دانم بخون نشاند
چون تیغ روزگارم بیهود بر ندارد
بی آفتست دیده تا جوش خون دل هست
آب ار تنک نباشد کشتی خطر ندارد
چون دیده جهنده در خانه ام مسافر
سیرم کلیم منت از راهبر ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر تجربیات و احساسات عاشقانهای است که با خطرات و چالشها همراه است. شاعر از احساسات و حالاتی میگوید که عشق باعث بروز آنها میشود. او به ضعف و fragility عاشقانه مانند شیشه اشاره میکند و تاکید میکند که بدون وجود نغمهی عشق، انسان نمیتواند از خود بیخود شود. همچنین، شاعر از دل خراب و نیاز به عشق و زیبایی مینالد و میگوید که در عالم خاکی زنده بودن و راحتی واقعی وجود ندارد. همچنین، اشاره به مشکلات و آفات زندگی و بینتیجه بودن تلاشها نیز در شعر دیده میشود. در نهایت، او به تنهایی و عدم دستیابی به آرامش اشاره میکند، با این حال از سفر و مسافرت در دلمشغولیها یاد میکند.