نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۳ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دود آهم رنگ از خورشید عالمتاب برد

دست مژگان ترم سرپنجه پنجاب برد

خواستم هر جا که زنجیر علایق بگسلم

سستی بختم گرو از رشته بیتاب برد

دربدر نتوان بدنبال خریداران خرید

خوب شد کاسباب ما را یک قلم سیلاب برد

دیده ام سرمایه ای اندوخت از سودای دل

هرقدر کاورد حیرت در عوض خوناب برد

دیده خود را باخت تا دلخواه کار اشک ساخت

آخر از شادابی گوهر صدف را آب برد

راه عشق آسایشی دارد که جان می پرورد

بر سر هر خار پای رهروان را خواب برد

راه خرج ارباب دنیا بسکه بر خود بسته اند

باده نتواند غبار از خاطر احباب برد

عدل و داد عشق را نازم که در اقلیم او

ابر تاوان می دهد گر خانه را سیلاب برد

صحبت دوشین ما را دیده بر هم زد کلیم

آری آری ابر دایم رونق مهتاب برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات و تجربیات خود در زمینه عشق و دلشکستگی پرداخته است. او از تأثیر خورشید بر زندگی و دل‌باختگی‌اش می‌گوید و اشاره دارد که تلاش کرده است تا خود را از زنجیرهای علایق رها کند، اما تقدیرش مانع او شده است. او به ناکامی‌های خود در عشق و زندگی اشاره می‌کند و از درد و رنجی که تجربه کرده، سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که راه عشق، دشواری‌های زیادی به همراه دارد و این مسیر پر از خراش و زخم است. او به قابلیت عشق در ایجاد عدالت و تأثیر آن بر زندگی می‌پردازد و به یادآوری لحظات شیرین عشق اشاره می‌کند که در نهایت می‌تواند همه چیز را تحت تأثیر قرار دهد.