غزل شمارهٔ ۲۳۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چند نومید ز کوی تو دل زار آید
چون تهیدست که از میکده هشیار آید
خار پا در ره ادبار ز دامن روید
سر سودا زده در جیب بدیوار آید
فقر اگر زخم زند مرهمش از عزلت نه
که تهیدست خوردن خون چو ببازار آید
عشق تا قابل زخم ستمم می داند
تیغ از موج نفس بر دل افکار آید
می کند نرگس بیمار تو غمخواری دل
همچو مستی که بپرسیدن بیمار آید
کس ندیدیم که مردود رود از در عشق
آتش آن نیستکه از خار و خسش عار آید
می توان یافت سرشگی که ز دل می خیزد
بی نشان نیست اگر طفل زگلزار آید
شب آدینه بدریوزه میخانه شهر
شیخ پنهان رود و از ره بازار آید
گر متاع سخن امروز کسادست کلیم
تازه کن طرز که در چشم خریدار آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عاطفی و فلسفی به وضوح از دیوانگی و عشق سخن میگوید. شاعر احساس ناامیدی و سیهحالی را توصیف میکند که از بیپولی و دستتنگی ناشی میشود و به تصورات و خیالات خود درباره عشق و زندگی مینگرد. او بهنوعی از درد فقر و نبود عشق سخن میگوید و بیان میکند که عشق میتواند زخمهایی بر دل بزند، اما در عین حال، دردی که از عشق بوجود میآید نیز میتواند تسلیبخش باشد. شاعر همچنین به جنبههای متناقض عشق و زندگی اشاره میکند و میخواهد به شنوندگان یادآوری کند که حتی در سختترین شرایط، عشق و هنر میتواند منبع الهام و امید باشد.