غزل شمارهٔ ۲۳۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنان ز عکس رخ دوست دیده پرگل شد
که شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد
چه لازمست چنان مشق سرگرانی کرد
که یک نفس نتوان غافل از تغافل شد
چو مار بر سر گنجش اگر بود مسکن
گداست مرد اگر عاری از توکل شد
که همچو تیر هوائی بخویش رفعت بست
که نه ترقی او مایه تنزل شد
گلی که بوی وفائی درین چمن ندهد
بقدر کم ز خس آشیان بلبل شد
غلط بود که کند صبر کارها بمراد
بمن که دشمن غالب شده از تحمل شد
بلا به چاره گران تند و تلخ بیشتر است
که زور سیل همه صرف کندن پل شد
کلیم توبه اگر می کنی بیا، وقتست
ز توبه توبه کن اکنون که موسم گل شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است و به قدرت احساسات عاطفی انسان اشاره میکند. شاعر از زیبایی چهره دوست سخن میگوید که آن را چنان جذاب و دلانگیز میبیند که بقیه جهان را تحت تأثیر قرار میدهد. او به ناپایداری زندگی و ضرورت تمرکز بر عشق و محبت تأکید دارد و میگوید که باید در لحظه زندگی کرد و از غفلت دوری کرد. شاعر همچنین به خطرات و سختیهای زندگی اشاره میکند و به یادآوری میرساند که در زمانهای دشوار، عشق و وفا میتواند ما را نجات دهد. در پایان، شاعر از کسی که توبه کرده دعوت میکند تا در این موسم گل، به عشق و زیبایی بپردازد و از گذشته رها شود.