غزل شمارهٔ ۲۴۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسیکه از گل داغ تو گلستان دارد
ازو مرنج چو بلبل اگر فغان دارد
خدنگ خویش بغیری مزن که سینه من
برای تیر تو از داغ صد نشان دارد
پی نظاره گلزار چشم حیرانست
نه رخنه است که دیوار گلستان دارد
تو گرچه فارغی از حال ما و لی صد شکر
که ناوکت خبر از مغز استخوان دارد
چنان زخویش بتنگم که بهر سر مویم
ز بهر قتلم با تیغ او زبان دارد
کلیم سکه داغ ار بنام خویش زند
شه ولایت در دست، جای آن دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و داغ دل خود میپردازد. او اشاره میکند که کسی که از عشق و درد او آگاه است، نباید به او آسیب برساند، چرا که قلبش خود مملو از زخمهای عشق است. شاعر به زیبایی گلستان و چشمان عاشقش اشاره میکند و با زبان شعر، احساسی عمیق از شکرگذاری و دلتنگی را منتقل میکند. او همچنین به غم عشق و وابستگیاش به معشوق اشاره میکند و در نهایت، نام خود را بهعنوان علامت داغ عشق و احساساتش بر سکه وجودش حک میکند.