غزل شمارهٔ ۲۴۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
زیک قطره سرشکم تن زجا شد
بلی اشک از رخ من کهربا شد
بمن نوبت نداد آنچشم پرحرف
پس از عمریکه راه حرف وا شد
حنای پنجه قاتل نشد حیف
که خونم آب از شرم بها شد
همیشه در طریق حق شناسی
اگر گم گشت راه از رهنما شد
بیکتائی علم گردید زلفش
بزیر بار دلها تا دو تا شد
ندیدم جز غبار خاطر از چرخ
نصیبم کرد ازین نه آسیا شد
بافسر گر رسد رفعت نیابد
سری کز کرسی زانو جدا شد
چو ندهد فرصت بر خوردن از کام
بگیر آن کام کز گردون جدا شد
کلیم از ننگ عریانی برآمد
تنش را جامعه نقش بوریا شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاطفی و تلخیها و زیباییهای عشق و زندگی میپردازد. شاعر از اشکش به عنوان نماد غم و فراق یاد میکند که به مانند کهربا بر چهرهاش نشسته است. او از ناتوانی در بیان عشق و حوادث زندگیاش با دیگران سخن میگوید و میگوید که گاه در جستجوی حقیقت، از راه منحرف میشود. شاعر به تنهایی و بیکسی اشاره میکند و میگوید که تنهاییاش میتواند دلها را تحت تأثیر قرار دهد. او در انتها به این حقیقت میرسد که باید از فرصتها بهره برد و در مواجهه با سختیها، خود را از ننگ و عریانی برهاند. در کل، شعر بیانگر جستجو برای معنا و زیبایی در زندگی و عشق است.