غزل شمارهٔ ۲۴۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال زلف تو بازم بدست سودا داد
چو سیل سلسله برپا، سرم بصحرا داد
هرآنچه در حق ما گفت غم بجا آورد
بدیده قطره ای ار گفته بود دریا داد
تمام چیده بتابوت آرزو بستم
درین چمن گل عیشی که گلبن ما داد
هزار رنگ گل حیرتم بدامان است
ببین که گلشن طالع دگر چه گلها داد
علاج طالع بیمار قفل آب و هواست
طبیب تجربه را هم بدین مداوا داد
درون سینه زبس غم نداشت جای نشست
دلم به پهلوی خود ناوک ترا جا داد
کلیم عشق بخود راه آرزو ندهد
گمان مبر که سرابش فریب دریا داد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساساتی عمیق و اندوه است که شاعر در رابطه با عشق و آرزوهایش تجربه کرده است. او از خیال زلف معشوقش سخن میگوید که همچون طوفانی در دل او برپا شده و غم و شادی را در کنار هم احساس میکند. شاعر به زیباییهای عشق و گلهای چمن اشاره میکند و درمان دردهایش را در طبیعت و تجارب زندگی میبیند. او همچنین به این نکته میپردازد که دلش دیگر جایی برای غم ندارد و در عشقش، به ناامیدی و فریبهایی که ممکن است وجود داشته باشد، اشاره میکند. در کل، شعر تصاویری از زیبایی، غم و تجربیات عاشقانه را بازگو میکند.