نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۶ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا دل دیوانه بود از عافیت دلگیر بود

همچو شیون خانه زاد حلقه زنجیر بود

گریه چون سیلاب از یک خانه روی دل ندید

ناله هر جا رفت نی در ناخن تأثیر بود

تیره روزی نیست امروزی که تدبیری کنم

این سیه روزی مداد خامه تقدیر بود

در کنار مادر دهریم طفل روزه دار

رفت ایامی که پستان اهل پرشیر بود

از سرم بیرون نخواهد رفت سودایت که عشق

بر سر من بیخت هر خاکی که دامنگیر بود

در دیار آشنائی روی خندان زخم داشت

ابروی بی چین اگر دیدیم با شمشیر بود

آتش دوزخ ز ما تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا خجلت تقصیر بود

هر که شد قانع ببوی خانه همسایه ساخت

تا بدل بوی کبابی بود چشمم سیر بود

از هدف باید کلیم آموختن طرز وفا

صد ستم دید و همان رویش بسوی تیر بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عواطف و تجربه‌های عاشقانه و تلخ سخن می‌گوید. شاعر از درد و رنج دل دیوانه‌اش سخن می‌گوید که از آرامش دل دور است و به وضعیت خود نگران و افسرده است. او گریه و ناله‌هایش را در کنار یادآوری ناکامی‌ها و ناکامی‌های گذشته می‌آورد. به یاد دوران کودکی و مادرش می‌افتد و حسرت روزهای خوشی که گذشت را دارد. عشق را در زندگی‌اش می‌بیند که به او آسیب رسانده و در عین حال از آتش دوزخ و خجلت ناشی از اشتباهاتش سخن می‌گوید. در نهایت تاکید می‌کند که وفاداری و وفا را باید از تجارب زندگی آموخت، حتی اگر با رنج و ستم همراه باشد.