غزل شمارهٔ ۲۴۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید
رو چشم بست و روی ترا در میان ندید
هر چند خرمی جهان را سبب منم
مانند ابر هیچکسم شادمان ندید
دامان من که قافله گاه سرشک بود
چیزی بغیر آتش ازین کاروان ندید
آنکس که خودنمای بود مایه دار نیست
هرگز کسی گلی بسر باغبان ندید
با آنکه بی نقاب تر از آفتاب بود
چون صبح از تبسم او کس نشان ندید
کامی بغیر دانه بی آب اختران
صید اسیر در قفس آسمان ندید
می کاهم از شکفتگی خویشتن مدام
شمعم که کس بهار مرا بیخوان ندید
خامند سربسر همه ابنای روزگار
کس میوه رسیده درین بوستان ندید
تا کی کلیم گریه کنی گاه دیدنش
کس ماه را همیشه در آب روان ندید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و نامهربانی معشوق خود شکایت میکند. او میگوید که دلش جز کجی موهای معشوق را نمیبیند و چشمش به روی زیباییهای او بسته است. با وجود اینکه او در زندگی دیگران خوشیهایی به ارمغان آورده، مانند ابری بدون شادی است. شاعر به سوز دل و آتش اشکهایش اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز جز درد و آتش از زندگی نمیبیند. حتی کسانی که خود را به نمایش میگذارند، نمیتوانند حقیقت زیباییها را درک کنند. او به بینظیری زیباییهای معشوقش اشاره میکند، اما همچنان کسی موفق به دیدن این زیبایی نشده است. شاعر در نهایت به نومیدی خود از دیدن زیباییهای واقعی زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ کس نمیتواند همیشه ماه را در آب ببندد.