نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۸ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

داغ اگر بر روی همچون برگ گل جا می‌کند

زخم خون گر مست در دل جای خود وامی‌کند

گر گدایم کاسه دریوزه چشمم پُر است

هرچه باید غم ز خاک و خون در آنجا می‌کند

تن به عریانی نخواهد داد مجنون غمت

داغ بر سر می‌نهد زنجیر در پا می‌کند

دردمندت را تب هجران دمی مهلت نداد

شعله خود با شمع تا یک شب مدارا می‌کند

تیغت اول عضوها را می‌کند از هم جدا

بعد از آن زخم ترا قسمت بر اعضا می‌کند

ناوکش در کوچه‌های زخم چندین خانه ساخت

شوخ بی‌پروای ما تعمیر دل‌ها می‌کند

دست گلچین قضا تا کی به خاکم افکند

چون گل شمعم نه بوید نه تماشا می‌کند

طفل بدخو را کنار دایه هم تسکین نداد

اشک در دامن کلیم آهنگ صحرا می‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد و رنج ناشی از جدایی و دلتنگی سروده شده است. شاعر از داغ‌هایی که عشق بر دل می‌گذارد و زخمی که در دل دارد، سخن می‌گوید. او نشان می‌دهد که غم و درد در زندگی او ریشه‌دار شده و حتی در فقر و بی‌پناهی، اشک‌هایش همچنان جاری است. مجنون عشق او تن به عریانی نمی‌دهد و زنجیری سنگین از غم بر پا دارد. شاعر به تب هجران اشاره می‌کند که آرامش را از او سلب کرده و سختی‌های دلدادگی را تصویر می‌کند. در نهایت، جملات به ناکامی در تسکین و آشتی با دنیای بیرون اشاره دارد و نشان می‌دهد حتی در آغوش دایه، اشک‌هایش به او آرامش نمی‌دهد.