غزل شمارهٔ ۲۵۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش آنکه کنج غم خود بگلستان ندهد
سرشک سرخ بصد باغ ارغوان ندهد
کدام گنج که در کنج خاکساری نیست
رو از زمین بطلب هر چه آسمان ندهد
زفیض باطنی پیر جام محرومست
کسیکه دست ارادت به میکشان ندهد
من از جفای تو رسوا شدم که تیر ستم
نمی شود هدف خویش را نشان ندهد
مجاوران چه خبر از مسافران دارند
خبر زحال دل گمشده زبان ندهد
زراه پرخطر عشق هیچ نیست عجب
که جاده مار شود ره بکاروان ندهد
بنای دوستی دهر سست شد چندان
که کاه پشت بدیوار این زمان ندهد
زرنج گرسنگی چونکه تشنگی بهتر است
خوش آنکه آبرخ خویش را بنان ندهد
کلیم بوسه چه خواهی باین تهیدستی
از آن حریف که دشنام رایگان ندهد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نشاندهنده احساسات عمیق و اندوه شاعر است. شاعر از غم و رنج خود صحبت میکند و بر این نکته تأکید دارد که در زندگی ارزش خزانههای درونی بیشتر از آنچه در ظاهر وجود دارد، اهمیت دارد. او همچنین به خیانت و بیوفایی در دوستیها اشاره میکند و تأکید میکند که در عشق و روابط انسانی، چالشها و خطرات بسیاری وجود دارد. در نهایت، شاعر بر این باور است که در زمانهای که دوستیها سست شدهاند، ارزشگذاری به روزهای سخت و تحمل آنها مهم است.