نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۷ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زان چشم ندیدم که نگاهی بمن افتد

بیمار عجب نیست اگر کم سخن افتد

نزدیک بآسیب چنانم که پس از مرگ

از شمع مزار آتشم اندر کفن افتد

دل رنگ ندارد زتو چون داغ ز لاله

داغست همان گر بتو هم پیرهن افتد

حاشا که دل از توبه پشیمان شود اما

هر کس دم آبی خورد آتش بمن افتد

ای جیب و کنار دگران را گل و با من

ناسازتر از خار که در پیرهن افتد

یوسف چو ز آسیب محبت بچه افتد

یعقوب چه نالد که به بیت الحزن افتد

غافل نشوی از نگه باز پسینش

بیمار غمت را چو زبان از سخن افتد

در دل بدل حب وطن مهر غریبی است

خوش وقت کلیم ار به بهشت دکن افتد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دل‌تنگی و غم عشق سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که چشمی به او نمی‌افتد و طبیعی است که در دل چنین کسی کم‌تر سخن بگوید. او به آسیب و درد شدیدی که در اثر عشق متحمل شده اشاره می‌کند و می‌گوید که این درد به اندازه‌ای است که پس از مرگ هم آتش آن در کفن او باقی خواهد ماند. شاعر احساس می‌کند که دلش به خاطر داغ عشق رنگی ندارد و مانند داغ لاله است. او توبه‌اش را فراموش نمی‌کند اما از کسی که بویی از عشق می‌برد، خطر آتش عشق به او می‌افتد. شاعر به تنهایی خودش اشاره می‌کند و می‌گوید که حالش به اندازه‌ی خاری است که در پیراهنش افتاده. در ادامه به داستان یوسف و یعقوب اشاره می‌کند و می‌گوید که جدایی از محبوب، غمگین کننده است. او همچنین از نگرانی درباره‌ی غم و درد خود می‌گوید و در پایان از مهر وطن و خوشبختی در بهشت دکن سخن می‌گوید. این شعر به خوبی احساسات عاشقانه، غم و تنهایی را به تصویر می‌کشد.