غزل شمارهٔ ۲۶۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشق از حیرت درین وادی به جایی میرسد
تا نگردد راه گم کی رهنمایی میرسد
خون خود بر گلرخان شهر قسمت میکنم
هرکه میآید به دست او حنایی میرسد
رشک بر سنگ فلاخن برده سرگردانیم
کو پس از سرگشتگی آخر به جایی میرسد
گرچه سیلم برنمیدارد ز راه انتظار
میروم از جا اگر آواز پایی میرسد
با رخت افسانه گلشن ز بس کوتاه شد
نه ز گل بویی نه از بلبل نوایی میرسد
وعده وصلت به دل گر میدهم بر من مخند
هرکه بیند خسته را گوید شفایی میرسد
در سر کوی تغافل نیستم بیکس کلیم
گر به فریادم نگاه آشنایی میرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی احساسات عمیق و حیرت عاشق در جستجوی عشق و وصال است. شاعر به توصیف وضعیتی میپردازد که در آن عاشق به دنبال راهنمایی میگردد تا گم نشود و در عین حال، با آرزوهایی از قبیل تقسیم عشق خود بر گلهای محبوب و امید به رسیدن به معشوق، پر از شور و اشتیاق است. همچنین به انتظار و آرزوی وصال اشاره میکند و احساس خستگی و بیکسی را نمایش میدهد. در نهایت، با نگاهی به امید و انتظار، به جستجوی عشق ادامه میدهد و به وجود آشنایی که ممکن است به فریادش پاسخ دهد، اشاره میکند.