نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۳ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن گرم خو بسوز دل ما رسیده بود

خوناب این کباب بر آتش چکیده بود

در گلستان بیاد دهان تو غنچه را

امسال باغبان همه نشکفته چیده بود

همچون چراغ روز براه تو سوختیم

لخت جگر که انجمن افروز دیده بود

بیروی تو ز دیدن گل چشم حیرتم

افکارتر ز گوش نصیحت شنیده بود

چون گوهرم بسوی وطن بازگشت نیست

این مرغ از آشیان به چه طالع بریده بود

ایدل ز سخت گیری صیاد ما مپرس

آنرا که بست رشته بپا پا بریده بود

می خواست جای خار دگر واکند کلیم

خار غم ترا اگر از پا کشیده بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و دردناک عاشقانی می‌پردازد که به یاد معشوق خود می‌سوزند. شاعر از محبت و زیبایی معشوق و همچنین از غم و سختی‌هایی که به دنبال جدایی از او برایش پیش آمده، صحبت می‌کند. در گذشته، زیبایی گل‌ها و غنچه‌ها یادآور دهان معشوق بوده و اکنون تنها درد و حسرت باقی مانده است. شاعر با نمادهایی چون لخت جگر و مرغی که از آشیان خود جدا شده، به توصیف احساس تنهائی و دلتنگی می‌پردازد و می‌گوید که نمی‌تواند از وطن خود جدا شود. در نهایت به سخت‌گیری و مشکلاتی که عشق به او تحمیل کرده نیز اشاره شده است.