نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۷ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گهی که بر لب او چشم اشکبار افتد

دلم ز دیده نمکسود در کنار افتد

ز جنگجوئی او ایمنم ز کینه دهر

نمی گذارد نوبت بروزگار افتد

فلک بخشک نبسته است آنچنان کشتی

که اشک حسرت ما نیز آبدار افتد

ز دوری تو بچشمم سیاه شد عالم

بسان آینه ای کان بزنگبار افتد

نهشت دست جنون دامنی که بند شود

بخار زار علایق اگر گذار افتد

بچشم مست تو خون را حلال باید کرد

که ترک عربده جوید چو در خمار افتد

ترا ز صید دل ما چراست اینهمه عار

نه پادشاه گهی در پی شکار افتد

بمن زیاده ازین چهره شعله خیز مکن

چه لازمست که آتش بگوشوار افتد

زرشک روی تو گلشن چنان خورد بر هم

که آشیانه مرغان ز شاخسار افتد

نجات غرقه بحر تعلق آسان نیست

مگر ز تخته تابوت بر کنار افتد

کلیم عجز من و آن غرور یار همند

بسان گرد که دایم پی سوار افتد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و دردهای ناشی از دوری معشوق می‌پردازد. او توصیف می‌کند که چگونه اشک‌هایش بر لبان محبوبش می‌نشیند و دلش از غم دوری به تنگ آمده است. شاعر از جنگجویی معشوق به عنوان پناهگاهی در برابر کینه‌های دنیا یاد می‌کند و می‌گوید که اشک‌هایش مانند دریا آبدار شده‌اند. همچنین، او به ناامیدی و عدم امکان پاک شدن از تعلقات اشاره می‌کند و به عشق و جنونش اشاره دارد که او را عذاب می‌دهد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که نجات از غرق شدن در عشق و تعلقات به سادگی امکان‌پذیر نیست و غرور عاشقانه‌اش او را همچنان در پی معشوق نگه می‌دارد.