غزل شمارهٔ ۲۶۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
اشک دمی جدایی از خانه تن نمیکند
سیل خراب میکند لیک وطن نمیکند
بار غم فراق تو بس که شکسته پیکرم
داغ به سینهام کنون تکیه به من نمیکند
آه ز شرح حال ما بسته زبان خویش را
دیده به طفل اشک خود هیچ سخن نمیکند
گرد هلال رشک تو بس که گرفته روی گل
ابر وفا به شستن روی چمن نمیکند
رویشناس درد و غم ساخته خوشلباسیم
زآنکه تنم ز داغ تو جامه کهن نمیکند
چشم سخنور ترا تا به نظر نیاورد
طبع کلیم هیچگه فکر سخن نمیکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از درد فراق و جدایی از وطن صحبت میکند. شاعر از غم و اشکهایش گفت و گو میکند و نشان میدهد که با وجود خرابیها و مشکلات، عشق به وطن و معشوق در دلش باقی مانده است. او به چالشهایی که این جدایی برایش ایجاد کرده اشاره میکند و میگوید که غم و دردش آنقدر زیاد است که دیگر نمیتواند به درستی بیاندیشد یا صحبت کند. در نهایت، بیان میکند که حتی زیباییهای چهره معشوق نیز با غم جداییاش کمتر به چشم میآید.