غزل شمارهٔ ۲۷۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یاد تو از ضمیر به نسیان نمیرود
نقش رخت ز دیده به طوفان نمیرود
با بخت تیره چون به تماشای او روم
در شب کسی به سیر گلستان نمیرود
عاشق به سان شمع بود از غرور عشق
در زندگی سرش به گریبان نمیرود
شمع قلم ز نامهٔ گرمم به ته رسید
شوقم هنوز بر سر عنوان نمیرود
تن سرد گشت و داغ جنون گرم سوختن
سر در ره رفته و سامان نمیرود
ساقی ز می کدورت دل کم نمیشود
بنشین که داغ لاله ز باران نمیرود
چندان که میرویم به جایی نمیرسیم
ریگ ار روان بود ز بیابان نمیرود
افتم به فکر زلف تو هنگام بیخودی
مستش مدان کسی که پریشان نمیرود
دیگر کلیم اگر ز لگدکوب حادثه
چون سرمه میشود ز صفاهان نمیرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق و دائمی خود نسبت به معشوق اشاره میکند. او بیان میکند که یاد معشوق هرگز از ذهنش بیرون نمیرود و با وجود سختیها و مشکلات، عشق او همیشه در دلش زنده است. غم و اندوه ناشی از این عشق همچنان او را آزار میدهد و حتی از سردی بدن و داغ جنون نیز نمیتواند رهایی یابد. شاعر به وضوح نشان میدهد که عاشق بودن مانند شمعی است که با غرور و آتش عشق میسوزد و همیشه در تلاش است تا با زیبایی و یاد معشوق زندگی کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که با وجود همه دشواریها، عشق و یاد محبوب هیچگاه از زندگیاش محو نخواهد شد.