غزل شمارهٔ ۲۷۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهد
راهش بخویش دیده گریان نمی دهد
سر بر تن صدف نبود زانکه روزگار
یکجا به هیچکس سر و سامان نمی دهد
در کار خویشتن دل دیوانه عاقلست
ویرانه را به ملک سلیمان نمی دهد
جامست بی تعلق دوران که غیر او
خندان و روشکفته بکس جان نمی دهد
وصلش گران خری، ندهی جان اگر به نقد
کالای نسیه را کسی ارزان نمی دهد
تا تیغ جور حادثه ای در زمانه هست
میراب دهر آب به بستان نمی دهد
چشمی که از سواد سخن روشنی گرفت
این سرمه را بملک صفاهان نمی دهد
با رهنما چه کار اگر شوق کاملست
کس سیل را سراغ بیابان نمی دهد
در دل نگه مدار کلیم اشک شوق را
این طفل را کسی بدبستان نمی دهد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، به بیان احساسات و اندوه شخصی میپردازد که در جستجوی آرامش و امید است. شاعر میگوید که در دنیای پر از طوفان، دلها بینظم و آشفتهاند و هیچ چیز مانند یک سرزمین آرامشبخش نمیتواند وجود داشته باشد. او به این نکته اشاره میکند که در این زمانه، even در سختیهای زندگی، امید و خرسندی واقعی نادر است و حتی اگر چیزی ارزشمند باشد، به راحتی به دست نمیآید. در نهایت، شاعر به تنهایی و ناتوانی در یافتن راهنمایی در این مسیر اشاره میکند و بر اهمیت احساسات و عشق تأکید میکند.