غزل شمارهٔ ۲۷۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کسب کمال اهل جهان کسب زر بود
علامه آن بود که زرش بیشتر بود
نیک و بد زمانه بود کاش مثل هم
خارش بسر رسد گلش ار تا کمر بود
داد از نفس درازی این دل که همچو شمع
یک آه گرمش از سر شب تا سحر بود
خون شد دلم چو لذت آوارگی شناخت
تا در لباس موج گهر در سفر بود
ماه نوی که یکشبه باشد تمام عمر
در آسمان حسن هلال کمر بود
آن ناوک و هدف که بعید وصال هم
هرگز نمی رسند دعا و اثر بود
از هر مراد کامروا باد آنکه گفت
ترک مراد صندل هر دردسر بود
نیرنگ بین که آفت سالک ز تشنگیست
در آن رهی که نقش قدم چشم تر بود
یارب ز حال ما چه تواند بیان نمود
آن قاصدی که با تو زخود بیخبر بود
از دوستان رسد همه آفت بدوستان
چشم گهر سفید ز آب گهر بود
آورده ام به پیش ز آوارگی کلیم
راهی که خضرش از پی راه دگر بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان فلسفی و عرفانی درباره کمال و طمعهای دنیوی میپردازد. شاعر میگوید که تلاش برای رسیدن به کمال در این دنیا همانند دستیابی به زر و ثروت است، اما در عین حال بر این نکته تأکید میکند که دنیای خوب و بد باید به یک اندازه باشد. او به تفسیر درد و رنجهای دل و اثر دعاهای ناامیدکننده اشاره میکند و به ناامیدی از وصال محبوب و آرزوهای دوردست میپردازد. شاعر به تلخی به عواقب دوستیهای مصلحتی و آفتهایی که ممکن است بر سر راه سالک باشد نیز اشاره دارد. او زوایای عاطفی و روحانی زندگی را به تصویر میکشد و در نهایت نشانههایی از راهیابی به حقیقت و کمال را متذکر میشود.