نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی‌ستمکش صبر و آرام از ستمگر می‌رود

می‌رود دریا ز پی، ساحل چو پس‌تر می‌رود

جوش سودا را علاج از دیده تر می‌کنم

آب می‌ریزند بر دیگی که از سر می‌رود

نه همین خم را دل پر، زین حریفانست و بس

زین تنک‌ظرفان چه خون کز چشم ساغر می‌رود

طالع دون از پی یک مطلب عالی نرفت

بخت ما دایم به صید مرغ بی‌پر می‌رود

آنچنان خونین دلی دارم که چون سوزد ز غم

خون ز دودش جای اشک از چشم اختر می‌رود

از دل من دیده ویران شد ز دست‌انداز اشک

می‌رود آبادی از راهی که لشکر می‌رود

ما و شمع از ترک سر آزاد از محنت نه‌ایم

آتش سودا به جا ماند اگر سر می‌رود

طفل اشکم آنچنان عادت به دامن کرده است

کز کنارم راست تا دامان محشر می‌رود

می‌رود بر آب اگر زاهد کلیم از آبله

در ره سودای او بر روی اخگر می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق و غم‌انگیز انسانی است که از ستم و ظلم به ستوه آمده و به مشکلات زندگی اشاره می‌کند. شاعر از مشکلات و دردهای خود سخن می‌گوید و تمثیلی از دریا و ساحل برای نشان دادن جدایی و فاصله‌ای که بین آرزوها و واقعیت‌های تلخ وجود دارد، استفاده می‌کند. او به اشک و درد دل خود اشاره می‌کند و به دلتنگی‌ها و مبارزات درونی‌اش می‌پردازد. در نهایت، شاعر به حسرت و آرزوی بهبود وضعیت می‌رسد و نشان می‌دهد که چگونه اشک و غم در وجودش جاری است. شاعر احساس می‌کند که زندگی در حال از دست رفتن است و کماکان به دنبال آرامش و آزادی از رنج‌هاست.