غزل شمارهٔ ۲۸۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید
که در ره تو تواند ز پای خار کشید
بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش
دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید
بچاره موج حوادث فتاده ام، چکنم
نمی توانم خود را بیک کنار کشید
برای دیده، بیچاره ای دگر می خواست
اگر ز پای کسی روزگار خار کشید
چه صیدها که بدام فریب می آرد
بدست خویش خدنگی که از شکار کشید
کسی که سراناالحق نخواست فاش شود
درید پرده منصور را بدار کشید
لبم بذوق خموشی زهم جدا نشود
نمی توانم خمیازه در خمار کشید
بدور شهر وجود از غبار خاطر من
اگر مجال بود می توان حصار کشید
کلیم گوشه چشمی ز یار می خواهد
که انتقام تواند ز روزگار کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ دلتنگی و ناامیدی شاعر است. او از سختیها و حوادث زندگی شکایت دارد و احساس میکند که نمیتواند از این مشکلات رهایی یابد. شاعر به دنبال نگاهی از معشوق است تا شاید بتواند از غمها و دشواریها فاصله بگیرد. او به عدم توانایی در تغییر وضعیت و خستگی روحی خود اشاره میکند و در نهایت، از خود میپرسد که چگونه میتواند بر مشکلات غلبه کند و چه کسی به او کمک خواهد کرد. در کل، شعر به احساسات عمیق و دردناکی میپردازد که در نتیجهٔ چالشهای زندگی و ناتوانی در فرار از آنها به وجود آمده است.