غزل شمارهٔ ۲۹۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دست مشاطه اگر زلف ترا تاب دهد
خون دلها گل رخسار ترا آب دهد
کاش بخت سیه از دیده شب بیدارم
روشنی را بستاند بعوض خواب دهد
خون دل رو بکمی کرده ز سوز تب هجر
آنقدر نیست که یک آبله را آب دهد
شکل ابروی تو خونریز چنان شد که امام
سوی مسجد چو رود پشت بمحراب دهد
ماند دل با غم و بگریخت صبوری چو کسی
کز میان در رود و خانه بسیلاب دهد
صد زمین گیر بهر سوی نشانیده چو من
خاک کوی تو که آرام بسیماب دهد
ننگ سامان نکشد خانه او همچو حباب
هر که را ایزد جمعیت اسباب دهد
باز وقتست که از تربیت اشک کلیم
خار دیوار سرایش گل سیراب دهد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و جانکاه شاعر درباره عشق و جدایی اشاره دارد. شاعر از درد و غم و اندوه خود سخن میگوید و به زیبایی معشوقش اشاره میکند. او آرزو میکند که بافت زندگیاش تغییر کند و به رنجش پایان دهد. شاعر از خون دل خود مینالد و به تب و سوز جداییاش اشاره دارد. در نهایت، او به نیازی به آرامش و سکون اشاره میکند و به اندوه عمیق خود بر اثر دوری از معشوق اشاره دارد. در این شعر، تلمیحاتی به طبیعت و تحولات زندگی نیز وجود دارد که به تغییرات احساسی و وضعیتی که شاعر در آن قرار دارد، اشاره میکند.