غزل شمارهٔ ۲۹۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غبار کوی تو گر توتیای دیده شود
بهرچه چشم گشایم بهشت دیده شود
بغیر من که ببزم وصال راهم نیست
کسی ندیده که پروانه پر بریده شود
بسر مزن که تنت را چو شمع بگدازد
گلی که از چمن روزگار چیده شود
خلاف گفته او تا عمل کنم باید
که پند ناصح پرگو گهی شنیده شود
بصبر کوش که گر خار جور گردون را
زپا بر آری در دیده ات خلیده شود
ز آه و ناله طمع بسته ام که رام شود
چنان شکاری کز دم زدن رمیده شود
برای گردن جان کم زطوق لعنت نیست
زبار منت کس گر قدت خمیده شود
زجوش خون شهیدان اگر در آن سر کوی
کسی بخاک نشیند بخون طپیده شود
رسید هر که بحد کمال خواری دید
بلی بخاک فتد میوه چون رسیده شود
کلیم پیر شدی وقت آن هنوز نشد
که طفل طبع زشیر هوس بریده شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و گرفتارشدن در دنیای عاشقانه سخن میگوید. او میگوید که اگر در کوی معشوق غبار باشد، هرچقدر هم چشم باز کند، بهشت را میبیند. او تنهایی و درد عشق را احساس میکند و دیگران را نمیتواند درک کند. اشاره به پروانهایی دارد که بیپر میشود و همچنین به ناپایداری زندگی و اینکه زخمهای زندگی میتواند بر روح انسان تاثیر بگذارد. شاعر به صبر و تحمل در برابر مشکلات اشاره میکند و میگوید که عشق به مانند شکاری است که همیشه در حال فرار است. در نهایت، او از تجربیات و حکمتهای زندگی میگوید و به زمان بالندگی و کمال انسان اشاره میکند.