غزل شمارهٔ ۲۹۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر زخم که خدنگ تو زیب نشان شود
چشمی دگر براه خدنگت عیان شود
یارم بخشم رفته اگر عمر رفته است
چندان نمی رود که ز چشمم نهان شود
واصل ز حرف چون و چرا بسته است لب
چون ره تمام گشت جرس بیزبان شود
خاکش بسر که گریه بیحاصل منست
آن باده ایکه بر دل مینا گران شود
خاطر نشان شود بتو تأثیر تیر آه
روزیکه پشت طاقت عاشق کمان شود
طفلی که سینه شانه شد از زخم خط او
چندان نکرده مشق که دستش روان شود
خوش می برد رسائی زلف تو کار پیش
زیبد که حلقه اش کمر آن میان شود
افتاده را بچشم حقارت مبین که خاک
گر سر کشد غبار دل آسمان شود
کردی کلیم قافله اشک را روان
کو لخت دل که آتش این کاروان شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و درد ناشی از آن میپردازد. شاعر به زخمهایی اشاره میکند که بر دل عاشق نشسته و هر کدام نشان از تیرهای عشق دارد. او به شدت تحت تأثیر یاری است که رفته، و میگوید عمیقاً در دلش جا دارد. شاعر از ناامیدی ناشی از بیحاصلی گریهها و زخمهای عشق سخن میگوید و به این نکته اشاره دارد که هر زخم به یاد و خاطر یار میافزاید. در نهایت، شاعر به اهمیت عشق و احساسات عمیقش اشاره دارد و میگوید که در این مسیر به زخمها و اشکها عادت کرده است. شعر به احساسات عمیق و غمگین عاشقانه پرداخته و تأثیر عشق بر زندگی انسان را توصیف میکند.