نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۴ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای که تو دلتنگی، از گریه دلت وامی‌شود

تنگنای عشق زین خمخانه صحرا می‌شود

هر کرا توفیق عیبِ‌خویش‌بینی داده‌اند

بعد مردن بر مزارش کور بینا می‌شود

بسترم برداشت موج از استخوان پهلویم

می‌کنم بر بوریا گر تکیه خارا می‌شود

از تنم نتوان کشیدن ناوک جور تو را

زان که همچون استخوانم جزو اعضا می‌شود

بستگی در کار هرکس هست بگشاید بصیر

یک کلید است و هزاران قفل از آن وامی‌شود

در بیابان هر کرا از تشنگی باشد خطر

نام چشمم گر بود صد چشمه پیدا می‌شود

خرمن خورشید باید شعله حسن ترا

حیف از این آتش که برق هستی ما می‌شود

سنگ طفلان گر چنین جزو بدن خواهد شدن

در صف خواری‌کشانم تن ز خارا می‌شود

چون صدف گر قطره‌ای زین بحر باشد قسمتم

از برایم عقده خاطر مهیا می‌شود

در سواد زلف او تا دل وطن دارد کلیم

تیره شد چون روزگارم خاطرم وامی‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس دلتنگی و سختی‌های عشق می‌پردازد. شاعر به عواطف خود اشاره کرده و بیان می‌کند که عشق می‌تواند موجب غم و اندوه شود. او به توفیق در تشخیص عیوب خویش و همچنین عواقب آن بعد از مرگ اشاره می‌کند. تصویرهایی از درد و رنج وجود دارد که از عشق و جدایی ناشی می‌شود، و با وجود این مشکلات، انسان به دنبال روشنایی و امید است. در نهایت، شاعر به عشق و زیبایی محبوبش اشاره کرده و احساس می‌کند که این عشق می‌تواند زندگی‌اش را تغییر دهد.